Welcome to mozakka.com

سرنوشت
 

آن شب كه شادي
براي هميشه رخت بر بست
در پس رقص نورها بر پهنه ي افق
رازي را كشف كردم :
ديگر هيچ چيز
تو را به من باز نمي گرداند
نه تكرار گريه هاي شبانه
نه فرو دادن بغضهاي غريبانه
ونه حتي
اين جامهاي پي در پي مستانه

(( با تو بودن
تنها در كنار تو بودن نيست ))
اين را فهميدم

اينك
در آستانه ي غار تنهائيم
با تو بدرود مي گويم
كه اين خود
سلاميست ديگر به سرنوشت
بدرود


contact Webmaster